بسته شدن پرونده وکالت 97
-
تاریخ: 1397/10/2 ساعت: 17:03
فردا 5شنبه 8 آذر 97 آخرین روزی یه که برای آزمون میخوام بخونم ..امیدوارم اخرین بار باشه و با بسته و شدن پرونده و وکالت و 97 ، ازمون وکالت هم برای اولینو اخرین بار برای من بسته بشه -احساس ضعف می کنم و حس می کنم چیزی بلد نیستم .... اوضاع تجارتم داغونه .. برام دعا کنید
فصل ایستادگی
-
تاریخ: 1397/10/2 ساعت: 17:03
باید ایستادگی و کنم در برابر تهاجم مشکلات و بیکاری و گرونی وخونه نخریدنو نرسیدن هام برای رسیدن به همشون امیدوارم فصل دیگه ی وبلاگم رسیدن به حداقل یکی از این خواسته ها باشه
باید انجام بدم
-
تاریخ: 1397/10/2 ساعت: 17:03
خوندن کتاب متفرقه خوندن کتابهای خودم خوندن کتاب های خودم خوندن کتابهای خودم خوندن کتاب های خودم خوندن کتابهای خودم خوندن کتاب های خودم خوندن کتابهای خودم خوندن کتاب های خودم خوندن کتابهای خودم خوندن کتاب های خودم
حال این روزامو نمیفهمم
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:12
خدایاااااا من ازمون دارمو هیچی نخوندممممممم.... خدایا چی کنممممم
only
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:12
تنهام .. ازدواج کردم اپا تنهاشدم ..قبلا خانوادم کنارم بودن اما الان دوریم ... امروز بارنده پوست انگشت کوچیک تپلم به بدترین شکل رفت ..استخونشو دیدمو کلی خون اومد..به خودم اومدم دیدم مثه بچه هاتنها توخونه دارم راه میرمو انگشتمو گرفتمو گریه میکنم.. الانم حسابی مسوزه انقدر که حد نداره... تنهای تنهام ......
روزای من
-
تاریخ: 1396/5/30 ساعت: 5:12
این روزا پشت سرهم میگذره و من توی اغمام انگار.. حالت روحی خوبی ندارم ودایما مثلاخوش میگذرونم اما در اصل اصلاحتی حضور ذهن ندارم... تاریخ هاو روزهارو گم کردم و بااستیصال فقط زندگیمو میچرخونم ... خیلی ناراحتم .. خیلی دلخورم .... خدایا خودت کاری کن .. با اینکه تو زندگیم کمتر معجزه ای دیدم .... کمکم کن +...
ازدواج
-
تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 15:24
ز دختر عموم ازدواج کرد... تا مجرد بود همیشه دوستش داشتم اما این اواخر کمتر همدیگرو میدیدیم. شاید اگه همسرم فامیل نبود اونم نزدیک تر به ز نبود خیلی بهنر میتونستم باهاش دوست باشم .. حالا داره ازدواج میکنه ویه دختر وقتی شوهر میکنه یعنی دیگه رفته .... هییییییییییییییی یادش بخیررررر دونه دونمون داریم ازد...
شرح
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
دیشب از مهمونی که تو خونمون برای افطاری بود لذت بردم ..چون مادرشوهر وپدرشوهرمم برای اولین بار تو مهمونی های فامیلی ما بودن وبا جو حاکم بین اقوام من که بر پایه ی صمیمیته اشنا شدن ... در کل بهم خوش گذشت .... مامان بابام جوری برنامه میریزن که همه تو خونه ی ما راحت باشن و همین فضارو صمیمی تر میکنه ....
ماشین زمان میخوام ...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
خدایا چی بدم بهت که دقیقا یک سال برگردم عقب ؟!
باز من ماندمو
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
باز من ماندمو خلوتی رد خاطراتی ز بگذشته ای دور .. یاد عشقی که با حسرت ودرد ... رفتو خاموش شد در دل گور ......
تو زندگی ...
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
برای رسیدن به موقعیت تازه باید توزندگی قید خیلی چیزا رو زد . موقعیت فعلی من تشکیل شده از خوندن سایتهای مختلف سرگرمی ..خبری ...مشاوره ای.. وهر چندساعت یک بار این سایت هارو رفرش کردن ...همچنین رفتن تو صفحات اینستا برای پیدا کردن وسیله های خوشگل ... همچنین خواب و بیرون رفتنوگه گداری مسافرت با همسر ..
استارت
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
پس از ماه ها
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
زمان را از دست داده ام.. نمی توانم بگویم خوبم یا نه ...اما میتوانم از اعماق وجودم بگویم کاش زمان به عقب برمیگشت..به همان روزهایی که خوش میگذشت و دیوانه وار در ان روز ها داشتم این روزهارا بد می ساختم... حالم را بگویم ...هی بد نیست... بیشتر در جدال با همسری هستم که کمترین تفاهمی باهم نداریم... این روز
سال جدید
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
سال جدید به همراه خود اتفاقات تلخی اورد.. برای اولین بار اومرا زد ....سر خواهرم ...او و خواهرم که تازه متاهل شده است روابط خوبی باهم ندارند...شوهر خواهرم چندپله از او سر تر است و این امر موجب حساسیتش شده است ...سال جدیدمان را در خانه ی پدر همسر نو کردیم ...برایمان خودب نیاورد..کاش در امامزاده ای جای
زندگی
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
کار ... در حقیقت اون چیزی یه که مدت ها بهش نیاز دارم. البته بیشتر به پولش تا خودش.. دوس دارم گوشه ای از این زندگی رو بگیرم....
بارون
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
هوا ابری یه و یه بارون شدید و یه عالمه رعدو برق میزنه فردا داداشم ازمو تیزهوشان داره و من الان خونه ی مادرم اینا هستم .اما حوصلم سر رفته و هدفم بیرون رفتن بود.. از مشکلات عدیده ای که باهاش روبه رو هستم انگیزه و اراده برای درس نخوندنه ...یعنی ارادمو تو همه چیز از دست دادم... حتی از بعد از ازدواجم 4کی...
رمضان
-
تاریخ: 1396/3/13 ساعت: 14:27
7روز از ماه رمضان 96 گذشته ... هر لحظه دوس دارم روزه نگیرم و یک روزشو نگرفتم ...اون یک روز و چون خانواده ی همسر میخواستن بیان روزه نگرفتم ازطرفی واقعا داغون بودم.. 30 تیر ازمون حل اختلاف دارم و در حالت عادی که درس نمیخونم اما متاسفانه بااین شرایط همون کمم نمیخونم .... نمیدونم چیکار کنم ....